تبليغاتX
(¯`°•.¸¯`°•.*~~پروردگار~~*¸.•°´¯¸.•°´¯)

(¯`°•.¸¯`°•.*~~پروردگار~~*¸.•°´¯¸.•°´¯)

..خدا براي شنيدن صداي تو به فرياد تو احتياج ندارد ولي تو، براي شنيدن صداي خدا به سکوت احتياج داري..

 

دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.
اما ، بال از جنبش رسته است.
وسوسه چمن ها بيهوده است.
ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است.
در چشم پرنده قطره بينايي است :
ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است.
نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند.
سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است.
سرشاري اش قفس را مي لرزاند.
نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است

(سهراب سپهری)

                  

+نوشته شده در Sat 14 Nov 2009ساعت1:26 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

تيشه فرهاد دلي درياوار
درد شيرينو به خاطر بسپار

چک چک نورو از سقف بازار
ديروز دورو به خاطر بسپار

شمعي روشن کن پاي هر ديوار
سايه هامونو به خاطر بسپار

شهزاده عشق سراپا ايثار
از آتش گذشت به خاطر بسپار

بودن يعني عشق غربت يعني درد
اي درد کهنه از اين جا برگرد

شکل گريه نيست گريه زير لب**
گريه در رگبار به خاطر بسپار

اي تو از جنس گل ابريشم
نام تو يعني تکرار شبنم

بي تو مي ترسم وقت سرودن
با تو گود مي ره شهامت من

تا دريا درياست رودي جاري باش
تا عاشق تنهاست شعري کاري باش

دستامو بگير اي خوب ناياب
بگو از مهتاب از فتح مرداب

بودن يعني عشق غربت يعني درد
اي درد کهنه از اين جا برگرد

آوازم در خود از صدا افتاد
به خاطر بسپار به خاطر بسپار

(شهیار قنبری)

                   

+نوشته شده در Fri 16 Oct 2009ساعت9:39 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

سايه شدم، و صدا كردم:
كو مرز پريدن‌ها، ديدن‌ها؟ كو اوج "نه من"، دره "او"؟
و ندا آمد: لب بسته بپو.
مرغي رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.
و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهايي تنها باد!
دستم در كوه سحر "او" مي‌چيد، "او" مي‌چيد.
و ندا آمد: و هجومي از خورشيد.
از صخره شدم بالا. در هر گام، دنيايي تنهاتر، زيباتر.
و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!
آوازي از ره دور: جنگل‌ها مي‌خوانند؟
و ندا آمد: خلوت‌ها مي‌آيند.
و شياري ز هراس.
و ندا آمد: يادي بود، پيدا شد، پهنه چه زيبا شد!

"او" آمد، پرده ز هم وا بايد، درها هم.
و ندا آمد: پرها هم.

 (سهراب سپهری)

                  

+نوشته شده در Sat 29 Aug 2009ساعت1:11 AMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

به شهر و دیاری ببر تو مرا
که نور خدا باشه و من وتو

نباشه به دلها نشونه غم
امید و صفا باشه و من و تو

بریم اونجا که عشق و مستی خطا نباشه
تو سینه ها جای محبت ریا نباشه

به غیر خدا که مهربونه
نمیخوام دل دیگه بدونه
که با وفایی که با صفایی

از این خسته دل پروا نکن
مرا بیش از این رسوا نکن

الهی بمونی با مهربونی جدایی نگیری قدرم بدونی
که دنیا نداره وفایی

بمون بر سر پیمون من
تو بازی نکن با جون من

که دنیا سراب نقشی بر آب دو روز جوانی مثل حباب
نیرزه به یک رنج و آهی


به شهر و دیاری ببر تو مرا
که نور خدا باشه و من وتو

نباشه به دلها نشونه غم
امید و صفا باشه و من و تو

بریم اونجا که عشق و مستی خطا نباشه
تو سینه ها جای محبت ریا نباشه

به غیر خدا که مهربونه
نمیخوام دل دیگه بدونه
که با وفایی که با صفایی

                    

+نوشته شده در Wed 12 Aug 2009ساعت2:34 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید


چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید

بر آن عشق بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

                   

 

+نوشته شده در Thu 16 Jul 2009ساعت2:15 AMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران

یا نه دریایی ست گویی واژگونه بر فراز شهر
شهر سوگواران ، شهر سوگواران

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

یا نه دریایی ست گویی واژگونه بر فراز شهر
شهر سوگواران ، شهر سوگواران

هر زمانی که فرو می ‌بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پی گیر با تشویش

رنگ این شب ‌های وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران ، از دل یاران

چشم ها و چشمه ها خشکند
روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ
هم چنان که نام ها در ننگ ، هم چنان که نام ها در ننگ

هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد ، غرق تباهی شد
آه باران ، آه باران ای امید جان بیداران ، ای امیدای امید جان بیداران
بر پلیدی ‌ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد ، چیره خواهی شد

بر پلیدی ‌ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد ، آه باران

                    

+نوشته شده در Tue 16 Jun 2009ساعت3:14 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته خو يا شیطان صفت باشم

من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

من میتوانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش :

من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساخته ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساختهام، آمال من است ،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى

و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه

ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى .

میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

اين جهان مملو از انسانهاست ،

پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...
 
(مهاتما گاندی)
 
                   

+نوشته شده در Fri 24 Apr 2009ساعت0:6 AMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم

همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم

دل به هرکس کی سپارم من در دلها مقیمم

تا نتوانم شمع

مجلس شد چرا پروانه باشم

آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی

آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم

مرغ خوشخوانم وگر در حلقه ی زاغان نشینم

کی توانم لحظه یی در نغمه ی مستانه باشم

مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم

با چنین نامردان بیگانه باشم یا نباشم.


(مهدی سهیلی)


                    

+نوشته شده در Mon 6 Apr 2009ساعت10:18 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

دلتنگ دلتنگم
و راه فراری نیست از این دلتنگی
بار زندگی بر دوشم سنگین
و آوای نا امیدیم بلند
پنجره ای گشوده نیست به باغ مهتاب
اینجا تاریک تاریک است


شمع امیدم از اشک هایم خیس
و به هیچ حیله ای دیگر روشن نمی گردد
اینجا تاریک تاریک است

مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر
مرا با خود ببرید
مرا که هرگز بر بامی بلند ننشسته ام
و ستاره ای از آسمان نچیده ام
مرا که به هر نقطه ی خاکی که پا نهادم
باید از دلبستگی ها دل می بریدم

مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر
مرا با خود ببرید
که اینجا دیگر جای من نیست
و این قلبی که در سینه می تپد دیگر قلب من نیست
قلب مرا در شبی تاریک دزدیدند و رگ های رابطه را بریدند

به من نگویید آن که رفته باز می گردد
نه ، به من نگویید که رفتگان دیگر هرگز بر نمی گردند
آنچه بر جای می ماند خاکستریست از خاطره ای غبار آلود
و شبحی از یادی که دیگر نه مهربان است و نه خوب


و شبحی از یادی ، که دیگر نه مهربان است و نه خوب

از من نخواهید که آرام گیرم ، آرام
که قامت آرامشم را طوفانی خشمگین و خروشان
بر خاک فکنده ، بر خاک
و ریشه ی تحملم را از جای کنده ، از جای

به من نگویید که صبور باشم ، صبور
که کاسه ی حوصله ام از صبر خالی و جام طاقتم شکسته
نه ، از من نخواهید ، به من نگویید
که اکنون منم تنهای تنها ، رو در روی زندگی ایستاده ام

(مسعود فردمنش)

                      

+نوشته شده در Wed 25 Feb 2009ساعت5:51 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

به تو دست مي‌سايم و جهان را در مي‌يابم،
به تو مي‌انديشم
و زمان را لمس مي‌کنم
معلق و بي‌انتها
عريان.

مي‌وزم، مي‌بارم، مي‌تابم.
آسمان‌ام
ستاره‌گان و زمين،
و گندم عطرآگيني که دانه مي‌بندد
رقصان
در جان سبز خويش.

از تو عبور مي‌کنم
چنان که تندري از شب.

مي‌درخشم

و فرو مي‌ريزم

(احمد شاملو)           

                    

+نوشته شده در Thu 22 Jan 2009ساعت6:36 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

دشنه حتی توی دست سایه هاست
فرست جدایی من از شماست
آسمون می خواد که فریاد بکشه
بگه دیگه وقت زجر آدماس
مثل آسمون غربت دلامون سرد و سیاهه
توی دست زرد پاییز تنامون خزون زده
لشکر آدمک های سنگی و بی عاطفه
انگار از عمق سیاهی و تباهی اومده
کی می شه،کی می شه دوباره باز موعد دیدار برسه
این همه فاصله ها ،جدا ای ها تموم بشه

ای خدا،ای خدا کاری بکن که فصل غصه بگزره
نمی خوام عمرم تو این دقیقه ها حروم بشه
خنده ها ماسیده رو لبای خشک عاشقا
حسرت شنیدن یه شعر تازه با منه
دارم آتیش می گیرم تو این کویر لعنتی
وقتشه که آسمون دوباره بارون بزنه
من جریح تیغ عشقم،زخمی خنجر دوست
تو جدالی که همیشه سخت و نا برابره
چی بگم،چی بگم وقتی رفیقا همه نارفیق شدن

چی بگم وقتی برادر دیگه نا برادر
واسه التیام این زخمای سخت و نا علاج
روز و شب بوسه به این جام بلورین میزنم.

(مهدی مدرس)

                  

+نوشته شده در Sun 4 Jan 2009ساعت7:1 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 
رو می کنم به آينه ... رو به خودم داد می زنم
ببين چقدر حقير شده ... اوج بلند بودنم

رو می کنم به آينه ... من جای آينه می شکنم
رو به خودم داد می زنم ... اين آينه ست يا که منم

من و ما کم شده ايم ٫خسته از هم شده ايم
بنده خاک، خاکِ ناپاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم

دنيا همون بوده و هست ٫حقارت از ما و منه
وگرنه پيشِ کائنات ٫ زمين مثل يه ارزنه

زمين بزرگ و باز نيست ٫دنيای رمز و راز نيست
به هر طرف رو می کنم ٫راهِ رهايی باز نيست


من و ما کم شده ايم ٫خسته از هم شده ايم
بنده ی خاک، خاکِ نا پاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم

دنيا کوچک تر از اونه ٫که ما تصور می کنيم
فقط با يک عکس بزرگ ٫چشمامونو پُر می کنيم

به روز ما چی اومده ٫من و تو خيلی کم شديم
پاييز چقدر سنگينی داشت ٫که مثل ساقه خم شديم
 
رو می کنم به آينه ... من جای آينه می شکنم
رو به خودم داد می زنم ... اين آينه ست يا که منم
رو می کنم به آينه.

(اردلان سرافراز)
                 
                    

+نوشته شده در Thu 27 Nov 2008ساعت4:41 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

مرگت زوال شتاب است، مرگت دوام درنگ است

جاري نبودن آب است، بي نقش ماندن رنگ است

شعرتو : دانش خوبي، نقش تو: بينش پاكي

بي اين دو واژه - دريغا ! ، دنيا نه جاي درنگ است

پر نغمه در قفس رنگ ، ديگر نه گل شقايق

دستانسراي خموشان ، تنهايي دل تنگ است

جستي نشان خدا را، در بوته هاي گل افشان

ديدم كه حجم حقيقت ، در پوكه هاي قشنگ است !

گفتي كه : گل نكنيمش، نوشد كبوتر اگر آب

بگذار قصه كه اينجا ، سيلاب خون و خدنگ است

گفتي كه: قبله نسيم است ، شك داشت باورم آن روز

اما يقين به دلم هست ، كه امروز ، كعبه ز سنگ است

باز آ كه پشته بيني ، از كشته هاي برادر

وز سينه ناله برآري، كز جنگ ، نفرت و ننگ است

اما تو غم نشناسي، وز مرگ هم نهراسي

موجت به سخره نگيرد، دريا، سراي نهنگ است ...


(سیمین بهبهانی)

                   

به یاد دوست عزیزم بهروز بزرگوار که دیگر در بین ما نیست.

روحش شاد.


+نوشته شده در Wed 29 Oct 2008ساعت10:13 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

از چهرهء طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت

در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم


پائیز، ای سرود خیال انگیز
پائیز، ای ترانهء محنت بار
پائیز، ای تبسم افسرده
بر چهرهء طبیعت افسونکار

(فروغ فرخزاد)

                 

+نوشته شده در Fri 3 Oct 2008ساعت11:38 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

در سكون شب

آن هنگام كه آدمي به خواب رود

و بيداري ِ او در حجاب باشد
.
جنگل فرياد زند:

من همان عزمم

كه توسط خورشيد در دل خاك روييد

دريا به او چيزي نگفت

ولي با خود چنين گفت:

عزم، از آن ِ من است
.
سنگ گفت:

روزگار در من رازي نهاد

كه تا روز جزا مخفي است

دريا به او چيزي نگفت

ولي با خود چنين گفت:

اسرار، از آن ِ من است
.
باد گفت:

شگفتي ها دارم

زيرا مه و آسمان را از هم جدا مي سازم

دريا خاموش و ساكت شد

اما با خود چنين گفت:

باد، از آن ِ من است
.
رود گفت:

چه گوارا هستم

تشنگي زمين را برطرف مي سازم

دريا ساكت و خاموش شد

اما با خود چنين گفت:

رود، از آن ِ من است
.
كوه گفت:

به مانند ستاره اي در سينه ي افلاك

پا برجا و استوار هستم

دريا آرام ماند

ولي با خود چنين گفت:

كوه، از آن ِ من است
.
انديشه گفت:

من پادشاه هستم

و در جهان پادشاهي مانند

من نيست

دريا بي حركت ماند اما

در خواب به خود گفت:

همه چيز از آن ِ من است

(جبران خلیل جبران)

                 

+نوشته شده در Fri 12 Sep 2008ساعت3:46 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

نبض ِ من،
در دل ِ كوه مي زند.؛
و آرامشم،
بر پهنه ي دريا گسترده ست.؛


جنگل،
شكفتن ِ من است و آسمان ِ شب،
روياهايم.؛


***


در جنگل،
بگرد و مكاشفه كن.
با كوه،
به شهود برس.
بر ساحل دراز بكش و به آسمان خيره شو،
تا روشن شوي.؛
اما پا در دريا مگذار،
كه آتش ميگيري.؛

(علی عابدی)

                    

+نوشته شده در Tue 26 Aug 2008ساعت6:51 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

سكوت من سرود است

و گرسنگي ام نيز

سيري

در تشنگي ام آبي است

و در هوشياريم

مستي

و در غربتم

لقاء

در باطنم كشفي هست

و در درونم

خفا

تا به كي شكوه كنم از اندوه خويش

و قلبم با اندوه تباهي كند؟

تا به كي بگريم

و دهانم پر لبخند؟

تا به كي تمناي دوست كنم

دوستي كه در كنار من است

تا به كي دنبال چيزكي باشم

حال آنكه در نزد من است

فراش

شب قيرگون مرا بر پهناي خوابم مي پراكند

اما فجر

آن را جمع ميكند

در آيينه خيالم به جسم خود نگاه كردم

روحم را در بند انديشه ام ديدم

آنكه مرا آفريد

و وسعتم داد

و بخشيد

در درون من جاي دارد

مرگ و جايگاه ابدي در من است

بعث و نشر در من است

اگر من زنده نباشم

هرگز نخواهم مرد

و گر نفس راخواهش نباشد

به درون قبر نخواهم خفت

نفس خويش را پرسيدم

"روزگار با آرزوهاي بسيار ما چه خواهد كرد"


گفت:

"من همان دهرم"

 

(جبران خليل جبران)

                   

 

+نوشته شده در Thu 24 Jul 2008ساعت7:38 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 
گلدسته ها را بالاتر نبرید
هرقدر که بالا بروید
باز هم
دستتان به خدا نمیرسد
اما من
خدایی را می‌شناسم
که در حیاط خانه مان
شاه‌ پسند می‌رویاند
و در مزارع
با گندمها و پاییز
زرد میشود.
من، پیرزنی را می‌شناسم
که گمان میکند
خدا
در سجاده اش جا میشود.
هرقدر که بالا بروید
دستتان به خدا نخواهد رسید
 
(فرهاد حافظ نظامي)
 
                    

+نوشته شده در Thu 17 Jul 2008ساعت10:11 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

هيچ كس باور نمي كرد، اگر مي گفتي كه
اين شيدايي شوم
آغاز ِ جنون است.

هيچ كس باور نمي كرد، اگر مي گفتي كه
اين كوچه باغ هاي ِ سبز ِ سُهرابي
كه پر از صداي گنجشكهاست،
كه پر از طراوت عطر ِ علفي ست،
كه پر از سايه روشن هاي ِ فريبنده ي ِ خردادي ست،
راه نمي برند به جايي
مگر آنحا
كه پيشينيان
دوزخش خوانده بودند.

هيچ كس باور نمي كرد، اگر مي گفتي كه
اين حروف ِ مرموز ِ دلفريب،
كه بر لبه هاي اعماقي ِ صفحه ها شكل مي گيرند،
تصوير ِ پ‍ژواكي ِ يك دشنام اند،
ميان زمين و آسمان
چه فرق ميكند،
ميان ِ آسمان و زمين.

حال كه جنون بر سر و رويت نشسته
قلم برداشته و
دور ِ چشم هايت حلقه مي كشد،
گونه هايت را كبود مي كند،
موهايت را ژوليده و خط خطي،

حال كه نيمرخ هاي ِ عفريتي ِ نحس،
خميازه كشان
بازيچه هاي ِ ديگري را
طلب مي كنند،
حال كه ميان زمين و آسمان،
چه فرق مي كند،
آسمان و زمين،
دست و پا مي زنيم، 

شايد هنوز هم كسي باور نكند، اگر بگويي كه
ترديد و هراس،
رفيع ترين قله هاي رشته كوه ِیقین اند.
 
(علی عابدی)
 
                    

+نوشته شده در Sat 5 Jul 2008ساعت10:33 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

 يك پنجره براي ديدن

يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره كه مثل حلقه‌ي چاهي

در انتهاي خود به قلب زمين مي‌رسد

و باز مي‌شود بسوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ

يك پنجره كه دست‌هاي كوچك تنهايي را

از بخشش شبانه‌ي عطر ستاره‌هاي كريم

سرشار مي‌كند.

و مي‌شود از آنجا

خورشيد را به غربت گل‌هاي شمعداني مهمان كرد

يك پنجره براي من كافيست.

من از ديار عروسك‌ها مي‌آيم

از زير سايه‌هاي درختان كاغذي

در باغ يك كتاب مصور

از فصل‌هاي خشك تجربه‌هاي عقيم دوستي و عشق

در كوچه‌هاي خاكي معصوميت

از سال‌هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا

در پشت ميزهاي مدرسه‌ي مسلول

از لحظه‌اي كه بچه‌ها توانستند

بر روي تخته حرف «سنگ» را بنويسند

و سارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند.

من از ميان ريشه‌هاي گياهان گوشتخوار مي‌آيم

و مغز من هنوز

لبريز از صداي وحشت پروانه‌اي‌ست كه او را

در دفتري به سنجاقي

مصلوب كرده بودند.

وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ‌هاي مرا تكه‌تكه مي‌كردند.

وقتي كه چشم‌هاي كودكانه‌ي عشق مرا

با دستمال تيره‌ي قانون مي‌بستند

و از شقيقه‌هاي مضطرب آرزوي من

فواره‌هاي خون به بيرون مي‌پاشيد

وقتي كه زندگي من ديگر

چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيك‌تاك ساعت ديواري

دريافتم، بايد. بايد. بايد.

ديوانه‌وار دوست بدارم.

يك پنجره براي من كافيست

يك پنجره به لحظه‌ي آگاهي و نگاه و سكوت

اكنون نهال گردو

آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ‌هاي جوانش

معني كند

از آينه بپرس

نام نجات دهنده‌ات را

آيا زمين كه زير پاي تو مي‌لرزد

تنهاتر از تو نيست؟

پيغمبران، رسالت ويراني را

با خود به قرن ما آوردند

اين انفجارهاي پياپي،

و ابرهاي مسموم،

آيا طنين آيه‌هاي مقدس هستند؟

اي دوست، اي برادر، اي همخون

وقتي به ماه رسيدي

تاريخ قتل‌عام گل‌ها را بنويس.

هميشه خواب‌ها

از ارتفاع ساده‌لوحي خود پرت مي‌شوند و مي‌ميرند

من شبدر چهارپري را مي‌بويم

كه روي گور مفاهيم كهنه روييده‌ست

آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟

آيا دوباره من از پله‌هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت

تا به خداي خوب، كه در پشت‌بام خانه قدم مي‌زند سلام بگويم؟

حس مي‌كنم كه وقت گذشته‌ست

حس مي‌كنم كه «لحظه» سهم من از برگ‌هاي تاريخ است

حس مي‌كنم كه ميز فاصله‌ي كاذبي‌ست در ميان گيسوان من

و دست‌هاي اين غريبه‌ي غمگين

حرفي به من بزن

آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را بتو مي‌بخشد

جز درك حس زنده بودن از تو چه مي‌خواهد؟

حرفي به من بزن

من در پناه پنجره‌ام

با آفتاب رابطه دارم

 (فروغ فرخزاد)

                   

+نوشته شده در Wed 25 Jun 2008ساعت2:40 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم که در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاک ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به يکسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي کاغذها و دفترهاي من
در اتاق کوچکم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر اينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شکيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليک ديگر پيکر سرد مرا
مي فشارد خاک دامنگير خاک
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه 
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

             

 

+نوشته شده در Wed 11 Jun 2008ساعت4:50 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

عمريه ميون دريا
يه جزيره تك وتنهاس
مث يك نقطة تاريك
تو دل آبي درياس

خاك خسته اي كه خورشيد
پشت كوهاش نرسيده
سنگ سردي كه پرنده
تو هواش پر نكشيده

روزا سرده ،اگه خورشيد
به دل دريا مي تابه
شبا تنهاس،اگه مهتاب
ميون موجا مي خوابه

خيلي وقته يه مسافر
به غروبش نرسيده
عمريه كه اين جزيره
حتي ماهيگير نديده

منم اون جزيرة دور
به افق مونده نگاهم
خيلي وقته بي عبورم
خيلي وقته چش به راهم

نمي خوام جزيره باشم
نمي خوام تنها بمونم
سخته تنهايي خدايا
نمي تونم، نمي تونم

  (اهورا ایمان) 

                    

+نوشته شده در Sat 31 May 2008ساعت1:22 AMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

پس از چندین فراموشی و خاموشی
صبور پیرم
ای خنیاگر پایرن و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
چه وحشتنک خواهد بود
آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوکوارانت
که در تعبید تاریخ اند
دوباره باز هم آوای غمگین شان
طنین شوق خواهد داشت ؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
که بال افشان مرگی دیگر
اندر آرزوی زادنی دیگر
حریقی دودنک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
نه چندان دور
همین نزدیک
بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب
پس از آنجا کجا
یارب ؟
درانجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را
پس از آنجا
کجا ققنوس بال افشان کند
در آتشی دیگر ؟
خوشا مرگی دیگر
با آرزوی زایشی دیگر.

                    

+نوشته شده در Mon 19 May 2008ساعت11:53 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

باشد که رویا ها ، بارور شوند ، چنانکه شاید

باشد که مردمان ایمان آورندگان باشند

و باشد که به سخره گیرند ، شهواتشان را

چرا که آنچه شهوتش می نامند

توان نهانی احساساتشان نیست

بلکه سایشی است میان روح درون و جهان بیرون

...

تابستان سپری شد

و کتیبه ی یادبودی بر جای نگذاشت

خورشید کماکان گرم بود

اما این نیز کافی نبود

حقایق را توان تحقق بود

چونان کرک نرم گیسوانت

محصور شده در کف دستانم

اما این نیز کافی نبود

اهریمنی از بین نرفت

اما در آینده ای نیک انجام

جهان در شور می درخشید

اما این نیز کافی نبود

زندگانی جاودان پنهان بود

و این مرا به خنده وا می داشت

و من سرمست خوش اقبالی بودم

اما این نیز کافی نبود

برگی هرگز پژمرده نشد

شاخه ای هرگز نشکست

و روز ، چون آینه ای درخشانشان می نمود

اما این نیز کافی نبود

...

چشمانت را دوست می دارم ، ای دوست

و آن فریبنده حرکات آتش وارش را

و هنگامی را که به ناگاه خیره می شوند

به سان آذرخشی آسمانی که همه جا را می لرزاند

اما من چیز دیگری را در شگفت و تحیرم

چشمانت را

زمانی که به زیر افکنده شده اند

هنگامی که شعله های آسمانی عشق در آنها فرو خفته است

و در آن گاه

می توان از میان مژگان اندوهگینت

خواهش غمگین و سرد آرزوها را دید

( استالکر)

                  

+نوشته شده در Wed 14 May 2008ساعت1:51 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

سلام دوستان عزیزم

من از طرف دوست مهربانم *غریبه عزیز*.به یک بازی دعوت شدم..

این بازی یک سری اصول وقواعدی داره که باید بر طبق آن عمل کنین.

۱.شما میبایست یک جمله ای رو انتخاب کنین که تنها از شش کلمه تشکیل شده باشد.

۲.باید پنج نفر از دوستانتون رو انتخاب کنید و آنها رو به بازی دعوت کنید .

۳.هر دوست تنها یک بارمیتواند در این بازی شرکت کند.

 

من هم نام پنج نفر از دوستانم را بر حسب آخرین نظرات ..آخرین پستم  انتخاب میکنم.

۱.پاییز عزیز.

۲.حنانه عزیز.

۳.ریحانه عزیز.

۴.مبین عزیز.

۵.مهدی عزیز.

       

            از خدا ...فقط خدا را بخواهیم. 

+نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت2:8 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

دير زمانی است روی شاخه اين بيد
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در اين سرای می‌رود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايی گوياست.
می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار
پرده ديوار و سايه: پرده خوابی
خيره نگاهش به طرح خيالی
آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست
دارد خاموشی اش چون با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ:
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
دارد با شهرهای گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است

 (سهراب سپهری)   

                 

+نوشته شده در Mon 21 Apr 2008ساعت9:14 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

به نام تنها همدم تنهایی...

ماه ها گذشتن ...تا یک آغاز دیگر را از نو به پا کنن ...اما این که آغاز نیست ..تکرار امور قبل ..آیا این آغازاست ؟یا  میانه راه بودن!!!میانه ای که پشت سر گذاشته میشون تا ما را به انتها و به تو نزدیک کند..

خوشحالم نه به خاطر این آغاز هرچند که در تفکرات من پشت سر گذاشتن سال ها آغازی نیست ..آغاز تنها تولد است......!!! وانتها تنها مرگ.... !!! و هر آنچه بین این دو است ..تنها اموری است برای به تو

 رسیدن ..تو را شناختن...وتو را پیدا کردن ...تا در پس آن خود را بشناسم....آری خوشحالم که یک سال دیگر به تو نزدیک شدم ...اما میدانم ای همدم تنهاییم ..که تو در کنارم هستی ......و همین بس

 است ...که اگر در این میانه راه در این زمین پهناور کسی در کنارم نیست ..یک نفر در آسمان ها در کنارم هست ..که داشتنش همه این نداشته ها را در بر می گیرد...

پس دوباره توکل به خودت دارم.......

                   

+نوشته شده در Sun 6 Apr 2008ساعت6:26 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم.
افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم.
كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم.
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم .
ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم.
ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم.
آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد.
لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم.
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم.
سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم.
سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم .
تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد.
آفتاب از چهره ما ترسيد .
دريافتيم ، و خنده زديم.
نهفتيم و سوختيم.
هر چه بهم تر ، تنها تر.،
از ستيغ جدا شديم:
من به خاك آمدم،و بنده شدم .
تو بالا رفتي، و خدا شدي .

تو بالا رفتي، و خدا شدي

(سهراب سپهری)

                  

+نوشته شده در Thu 27 Mar 2008ساعت8:51 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

باران، قصيده واري،

- غمناك -

آغاز كرده بود.

 

مي خواند و باز مي خواند،

بغض هزار ساله ي درونش را

انگار مي گشود

اندوه زاست زاري خاموش!

ناگفتني است...

اين همه غم؟!

ناشنيدني است!

***

پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟

گفتند: اگر تو نيز،

از اوج بنگري

خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست!

 

(فریدون مشیری)

 

                  

+نوشته شده در Mon 25 Feb 2008ساعت6:37 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

در تاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.
سايه اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت.

من در پس در تنها مانده بودم.
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود،
در گنگي آن ريشه داشت.
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟

در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من در تاريكي خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

در تاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پس در تنها مانده بودم.
پس من كجا بودم؟
حس كردم جايي به بيداري مي رسم.
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:
آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت.
پس من كجا بودم؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بودم.

(سهراب سپهری)

                     

+نوشته شده در Fri 15 Feb 2008ساعت9:54 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |